یوگا
وقتی اندوه به سرانگشت ماجرا میرسد Memoir یوگا وقتی اقکار و ایده ها از توی سرت بیرون می آیند و پهن می شوند روی زمین زیر پایت یا بر بند واقعیت٬ دیگر حرف چندانی برای نوشتن نمی ماند. حالا من هستم و بی واژه گی. چون اتفاقات دیگر توی سرم نیستند؛ همینجا کنارم نشسته اند و با من می روند و می آیند. دلم میخواست...
در باب مایزنر
وقتی اندوه به سرانگشت ماجرا میرسد Memoir در باب مایزنر دارم فکر می‌کنم شاید بهتر باشد اینبار احساس شعف و شادی را بازی کنم، از زیر دوش بیرون می‌آیم، به انعکاس صورتم توی آینه نکاه میکنم، به پهنای صورت لبخند می‌زنم، جفت چشم‌هایم برق می‌زند و می‌گویم: «مامانم داره میاد اینجا. شش ساله که ندیدمش» بعد ناگه...
خودت
با خودت که تنها می شوی از تو می ترسم می توانی تمام شهر را با اشکهایت خیس کنی میتوانی تمام شادی ها را تبدیل به مرثیه ای سیاه کنی میتوانی از لبخند آدم ها زشت ترین عکس ها را بگیری میتوانی دنیا را وارونه کنی و دیگر سر جایش نگذاری از تو می ترسم وقتی تنها می شوی از تویی که با خودت تک مانده بی اندازه می تر...
پرش
وقتی اندوه به سرانگشت ماجرا میرسد Memoir پرش از اینجا که من ایستاده ام واژه ها بی معناتر از همیشه کنار هم نشسته اند و برای من خط و نشان می کشند. شب از سیاهی دست کشیده است و کابل های برق روی دیوارهای حیاط پشتی سایه انداخته اند. سمت راست سرم٬ درست پشت گوشم تیر می کشد و هنوز نمی دانم تنهایی در این خانه...
روز یادبود
دوست داشتم می‌شد بدون نیاز به ثبت یوآراِل، عکس ثبت کرد. و من هیچ چیز نمیگفتم و فقط تصویر باند موسیقی روسی Bi-2 را که روی دیوار افتاده، ثبت می‌کردم و بی‌واژه می‌گفتم که در روز جاری چه بویی دارد و رنگ این لحظه، شبیه به دلتنگیِ مجهولِ روزهای خالیِ لمیده روی کاناپه است. و هیچکس نیست که حواسم را از سیاهی...
کلاف
وقتی اندوه به سرانگشت ماجرا میرسد Memoir کلاف در زمان حاضر آخرین یکشنبه ی غمگینی ست که توی آپارتمان کوچک و سبزم با پنی تنها هستم. یکشنبه ی بعدی٬ لیبرا با ما خواهد بود و دوباره یک خانواده خواهیم بود. بی عشق.در روز جاری صبح با خواب ر بیدار شدم. یاد نقاشی های گریزان آی مسج افتادم که برای ر می کشیدم. تص...
۱۹۸۴
این لحظه ها٬ روزها و مراحل رو رد می کنم یکی یکی به خیال اینکه همه چیز رو درست میکنم و می ذارم سرجای خودش. از این خبرها نیست همه چیز همینه که هست گاهی شل٬ گاهی سفت٫ گاهی قشنگ٬ گاهی زشت. آه زندگی تو خیلی عجیبی چجوری یه جوری ثبتت کنم که از خاطرم نری؟ باید برگردم و از ۱۹۸۴ بنویسم هیچوقت از دیر خوندن هیج...
هر
گاهی نزدیکه سکته کنم اما زنده م در نهایتتوی فایل ورد نشستم بنویسم همون حین نوشتن فهمیدم چرا لالمچرا هیچی نمیگممن میترسیدماز خودم و اینجاو سخت بود چیزی بگمسخت بود حقیقی باشم Adblock test (Why?)
گیلتی
این زندگی نمیدانم به قلم کیستاما فصل قبل بی شباهت به این فصل بودجوری که چرخش عجیب این ماجراها در ذهن هیچ خواننده ای جای نمیگیرداین گریه ها در کنار این خنده ها، باورپذیر نیستنداز پشت دوربین بی خبر تماشایش کنی و گریهو بعد سوار بر کشتی از میان آبها بگذری به سوی زندگی دیگرکسی نمیفهمدحتی خودم Adblock tes...
حیف
نیاز دارم یکی کتاب زندگی منو دست بگیره و منو ببره چند فصل جلوتر این گذشته ی نزدیک این فلش بکهای مدام داره از پا درم میاره