خرید بک لینک
وقتی اندوه به سرانگشت ماجرا میرسد Memoir یوگا وقتی اقکار و ایده ها از توی سرت بیرون می آیند و پهن می شوند روی زمین زیر پایت یا بر بند واقعیت٬ دیگر حرف چندانی برای نوشتن نمی ماند. حالا من هستم و بی واژه گی. چون اتفاقات دیگر توی سرم نیستند؛ همینجا کنارم نشسته اند و با من می روند و می آیند. دلم میخواست دیروز بلند بلند بگویم که شیوه ابراز احساسات من فقط اشک است. اگر غمگین باشم٬ اگر شاد٬ اگر ناامید٬ اگر هیجان زده٬ اگر ترسیده... در نهایت اشک می ریزم. در سکوت. نکته آخر٬ یوگا بود. تاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام نیک‌فر تاريخ: جمعه 8 آبان 1405 ساعت: 13:15

وقتی اندوه به سرانگشت ماجرا میرسد Memoir در باب مایزنر دارم فکر می‌کنم شاید بهتر باشد اینبار احساس شعف و شادی را بازی کنم، از زیر دوش بیرون می‌آیم، به انعکاس صورتم توی آینه نکاه میکنم، به پهنای صورت لبخند می‌زنم، جفت چشم‌هایم برق می‌زند و می‌گویم: «مامانم داره میاد اینجا. شش ساله که ندیدمش» بعد ناگهان چشمانم بیش از پیش برق می‌زند، کمی خیس می‌شود، بیشتر خیس می‌شود، لبخندم در همان پهنا باقی می‌ماند اما لبانم می‌لرزد و چندبار تکرار میکنم: «شش ساله ندیدمش» حالا صدایم هم می‌لرزد وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام نیک‌فر تاريخ: جمعه 8 آبان 1405 ساعت: 13:15

با خودت که تنها می شوی از تو می ترسم می توانی تمام شهر را با اشکهایت خیس کنی میتوانی تمام شادی ها را تبدیل به مرثیه ای سیاه کنی میتوانی از لبخند آدم ها زشت ترین عکس ها را بگیری میتوانی دنیا را وارونه کنی و دیگر سر جایش نگذاری از تو می ترسم وقتی تنها می شوی از تویی که با خودت تک مانده بی اندازه می ترسم می توانی مرا با یک انگشتت از زندگی بیرون بکشی و مرگ را جرعه جرعه در دهانم بریزی

برچسب: نویسنده: پرهام نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 3:45

وقتی اندوه به سرانگشت ماجرا میرسد Memoir پرش از اینجا که من ایستاده ام واژه ها بی معناتر از همیشه کنار هم نشسته اند و برای من خط و نشان می کشند. شب از سیاهی دست کشیده است و کابل های برق روی دیوارهای حیاط پشتی سایه انداخته اند. سمت راست سرم٬ درست پشت گوشم تیر می کشد و هنوز نمی دانم تنهایی در این خانه چه شکلی است چرا که مدام از آن می گریزم. از تو بی خبرم و نمی دانم چرا تصمیم گرفته ام از این خط به بعد این حرف ها را خطاب به تو بگویم. بی خبری٬ شکل ِماهی های کف اقیانوس بی آنکه بدانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 3:45

دوست داشتم می‌شد بدون نیاز به ثبت یوآراِل، عکس ثبت کرد. و من هیچ چیز نمیگفتم و فقط تصویر باند موسیقی روسی Bi-2 را که روی دیوار افتاده، ثبت می‌کردم و بی‌واژه می‌گفتم که در روز جاری چه بویی دارد و رنگ این لحظه، شبیه به دلتنگیِ مجهولِ روزهای خالیِ لمیده روی کاناپه است. و هیچکس نیست که حواسم را از سیاهی‌های این جهان پرت کند.

برچسب: نویسنده: پرهام نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 3:45

وقتی اندوه به سرانگشت ماجرا میرسد Memoir کلاف در زمان حاضر آخرین یکشنبه ی غمگینی ست که توی آپارتمان کوچک و سبزم با پنی تنها هستم. یکشنبه ی بعدی٬ لیبرا با ما خواهد بود و دوباره یک خانواده خواهیم بود. بی عشق.در روز جاری صبح با خواب ر بیدار شدم. یاد نقاشی های گریزان آی مسج افتادم که برای ر می کشیدم. تصویر گذرای ما در شب رو به دریا. گرم خواندن حرفهایمان شدم. پر از خنده و عشق و معنا بود. بله. معنا. حرفهایی که تو می توانی بارها و بارها آن ها را مرور کنی.باز خاک بر سرم ریختم که چرا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 3:45

این لحظه ها٬ روزها و مراحل رو رد می کنم یکی یکی به خیال اینکه همه چیز رو درست میکنم و می ذارم سرجای خودش. از این خبرها نیست همه چیز همینه که هست گاهی شل٬ گاهی سفت٫ گاهی قشنگ٬ گاهی زشت. آه زندگی تو خیلی عجیبی چجوری یه جوری ثبتت کنم که از خاطرم نری؟ باید برگردم و از ۱۹۸۴ بنویسم هیچوقت از دیر خوندن هیج کتابی پشیمون نشدم چون انگار بهترین زمان٬ همون زمان ظاهرا دیر بود.

برچسب: نویسنده: پرهام نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 3:45

گاهی نزدیکه سکته کنم اما زنده م در نهایت

توی فایل ورد نشستم بنویسم همون حین نوشتن فهمیدم چرا لالم

چرا هیچی نمیگم

من میترسیدم

از خودم و اینجا

و سخت بود چیزی بگم

سخت بود حقیقی باشم

برچسب: نویسنده: پرهام نیک‌فر تاريخ: دوشنبه 28 فروردين 1402 ساعت: 3:35

این زندگی نمیدانم به قلم کیست

اما فصل قبل بی شباهت به این فصل بود

جوری که چرخش عجیب این ماجراها در ذهن هیچ خواننده ای جای نمیگیرد

این گریه ها در کنار این خنده ها، باورپذیر نیستند

از پشت دوربین بی خبر تماشایش کنی و گریه

و بعد سوار بر کشتی از میان آبها بگذری به سوی زندگی دیگر

کسی نمیفهمد

حتی خودم

برچسب: نویسنده: پرهام نیک‌فر تاريخ: دوشنبه 28 فروردين 1402 ساعت: 3:35

نیاز دارم یکی کتاب زندگی منو دست بگیره و منو ببره چند فصل جلوتر این گذشته ی نزدیک این فلش بکهای مدام داره از پا درم میاره

برچسب: نویسنده: پرهام نیک‌فر تاريخ: دوشنبه 28 فروردين 1402 ساعت: 3:35

صفحه بندی